تبليغاتX
چرت نوشته های من

_ دستتو بده...اینجا رو ببین

پسرک با چشم های گرد شده به مج دستش نگاه میکرد.

_ انگاری یه چیزی تو دستم داره بالا پایین میپره!!این چیه مامان؟

_من مادر تو نیستم!

پسرک دمغ شد ولی هنوزم کنجکاو بود... آهسته تر از دفعه قبل پرسید...

_ این چیه بدری جون؟

_ نبض!

_چه شکلیه؟ میشه دیدش؟

_عین یه توپ سفید! شدنش میشه ولی تو عرضه شو نداری!

_دارم!

_نداری! چون مرد نشدی!

_ولی بابا میگه...میگه من دیگه بزرگ شدم!میگه وقتایی که اون نیس من مرد خونه ام!

زن پوزخندی زد و زیر لب گفت:

 وقتی هم تو نباشی پسر من!

چشم های درشت و روشن پسرک برقی از شادی زد.

_وقتی داداشی به دنیا بیاد نبضمو بهش نشون میدم!

_تو که خودت هنوز اونو ندیدی!

پسرک به فکر فرو رفت...

_ چطوری میتونم ببینمش؟

زن تیغ رو دست پسرک داد.

_ اینو بکش رو دستت! محکم!

_دردم نمیاد؟

_گفتم عرضه اش رو نداری! بدش به من!!!

پسرک شتاب زده تیغ رو پشیش قایم کرد.

_نه!نه!

_یا اونو بکش به دستت یا بدش من!

_میخوام نبضمو ببینم!

_اونو کشیدی رو دستت ازش خون میاد.یکمی هم درد داره!ولی باید صبر کنی تا خونا برن! اون وقت نبضتو میبینی! صدات هم در بیاد مثل ... کتکت میزنم!باباتم دیگه نیس که جلوش ننه من غریبم بازی دریاری!

فهمیدی؟

پسرک با دنیایی شک سرش رو تکون داد.

_اوهوم...

.

.

.

فردای اون روز، روزنامه ها اینطور نوشتند:

پسر بچه ی پنج ساله خود کشی کرد...




پی نوشت: عنوان مطلبم به دلم نمیچسبه نمیدونم چرا.





+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:0 توسط شبزده |


انگار چهره ی آسمان از خشم و غضب سرخ شده بوددانه های ریز برف با رقصی مرموز پایین میامدند و در چشم بر هم زدنی ناپدید میشدند.

باد همچون دیوانه ای هوهو کنان خود را به پیکر سرد خانه ها میکوبید.

موهای لخت و طلایی رنگ دخترک اسیر دست های باد گیج و بلاتکلیف در هوا این طرف و آن طرف میرفتند.

ساعت بزرگ تنها میدان شهر نیمه شب را نشان میداد .هرگز به یاد نداشت تا این ساعت از خانه بیرون بوده باشد.

مردی که سر در گریبان فرو برده و کلاهش را محکم گرفته بود با شتاب و بی توجه به او از کنارش عبور کرد. میدانست که او برای رفتن به منزل دیر کرده و به همین خاطر سعی دارد با گام های بلند سریع تر به خانه برسد.

با نگاهی نا امید و بی رمق مرد را تا انتهای خیابان بدرقه کرد. در انتهای خیابان نوری از پنجره ای کور سو میزد.

میدانست که آن پنجره ، پنجره ی اتاق بیماری رو به موت است که مانند تنها شمع اتقش وا=سین لحظات را میگذراند.

منبع درست این آگاهی ها را نمیدانست.فقط حس میکرد که انگار آگاهی هایش نسبت به همه چیز افزایش یافته.

عزم رفتن به خانه کرد.در چشم بر هم زدنی خود را در خانه دید. تمام مسیر را غرق در افکارش و بی توجه به مسیر طی کرده بود.

حتی یادش نمیامد که اصلا مسیری هم بوده یا نه؟!!

در خانه ی محقر و غم زده شان هیچکس متوجه حضور او نشد. حتی مادرش هم که سرش را روی میز چوبی و کوچک کنار سالن پذیرایی گذاشته بود و به خواب رفته بود هم کمترین تکانی نخورد.

مشخص بود ساعت ها منتظر بازگشت دخترش بوده.

لبخندی کمرنگ روی لبش نقش بست. نزدیکش شد و دستان  ظریف و یخ کرده اش را بوسید.

نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد. عکس خندان خودش بود.چشمش به گوشه ی قاب عکس خشک شد.

یک ربان مشکی!!!



پی نوشت : این اولین داستان ترسناک منه که توی قطار وقتی از تونل رد میشد زد به سرم!!!

جو گیر شدم ببخشید!!!(چشمک)




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:22 توسط شبزده |


فکر میکردم چشم های تحسین گر اونی که پشت آکواریم ایستاده داره به من! لبخند میزنه!

چه تلخ بود لحظه ای که فهمیدم اون جز تصویر خودش هیچ چیز نمی دیده!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:14 توسط شبزده |


صداي جر جر بارون !يه جفت كفش نو! يه آبنبات!

رفته بود زير بارون خيره نگاه ميكرد به آسمون قطره هاي درشت بارون فرود ميومدن رو گونه هاش و بهش حس پرواز ميدادن

كف دستاشو گرفته بود رو به آسمون ! ذوق ميكرد و ميگفت دستام باروني شدن!

سوشرت نارنجيش خيسه خيس ...

اگه ته دلش نمي لرزيد... اگه از فرداش نمي ترسيد...

همه چيز قشنگ ميشد... همه چيز قشنگ ميشد....

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:5 توسط شبزده |


سلام! يه سلام تر و تازه البته با كمي تاخير به همه ي دوستان خوبم

شرمنده كه خيلي وقته آپ نكردم

يه تشكر ويژه هم دارم از امير عزيز كه دعوت من به بازيه قشنگش دليلي شد براي آپ شدن وبم

من هم براي ادامه ي اين بازي خيابوني  رو دعوت مي كنم.

داستاني كه نوشتم واقعيتي هستش كه هر سال محرم و صفر فكر منو به خودش مشغول مي كنه البته مي دونم كه داستان پخته اي نيست چون در كمتر از يك ساعت نوشته شده

اميدوارم خوشتون بياد :

 

ساعت رو كوك كرد واسه 5 صبح! بايد بعد از نماز سريع مي رفت در مغازشو باز ميكرد آخه هر روز پنج و نيم صبح شير ميومد ولي اون شب مرد خيلي خسته بود.

آخه به تنها هيئت محلشون تو خونه اش شام داده بود. هيئت مريدان علي اصغر!

با اينكه خيلي خسته بود ولي از خوشحالي خوابش نمي برد. به خودش افتخار مي كرد . با خودش گفت اگه تو كربلا نبودم اينجا ديگه از خجالت امام حسين و بچه ي شيش ماهش در اومدم گفت بچه... آخ ياد اون زنه افتاد كه هر روز بچه به بغل مياد دم مغازه و كلي عز و چز ميكنه كه شير رو ارزون تر بخره!

اوقاتش تلخ شد...

پتو رو كشيد رو سرش و خوابيد.

فرداي اون شب هنوز تو مغازه ي اون مرد شير صد تومن گرون تر بود!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:21 توسط شبزده |


    سلام به همه و ببخشید به خاطر تاخیری که پیش اومده راستش خیلی فکرا تو سرم بود واسه نوشتن ولی ...تکلیفم با خودم و وبم مشخص نبود

می خوام یه تغییراتی توش بدم که یه خورده وقت میگیره در حال حاضر هم که وقت ندارم.

ولی انشاالله بعد امتحانات منتظر یه سری تغییرات باشین

و اما پست این دفعه که فقط یه عکسه!

اما عکسیه که به نظر خودم راحت نمی شه ازش گذشت و خیلی جا واسه فکر کردن داره

 

 

عشق از نگاه کودکان

 

راستی ببخشیدا ببخشیدا ببخشیدا ولی خیلی بی ذوق تشریف دارین!

آهنگ به این خوشگلی گذاشتم رو وبم! هیچکی یه تبریک نگفت!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:58 توسط شبزده |


گاهی با دیدن بعضی چیزا می رفت به عالم خاطراتش

حس میکرد یه کتاب قطور ورق خورده و داره بین صفحات زردش روزای

زندگیشو میبینه

می دید اون روزی رو که زمین خورد و هیچکی دستش رو نگرفت ...

روزی که بیست گرفت و هیچکی نبوسیدش... روزی رو که واسه خاطر

  شکستن یه گلدون سفالی بی ارزش حسابی کتک خورد ... روزی که

 معلمش گوشش رو کشید تا دیگه از دوستاش خوراکی نگیره ... روزی

 که دوستاش به کفش پاره اش خندیدن و هیچکی اشکاشو ندید ...

روزی که تو حمام پای از بند در رفته اش رو جا انداخت و هیچکی

نفهمید ... روزی که تو سطل زباله ی جلوی قنادی دنبال یه ذره شیرینی

 می گشت ... روزی که بخاطر پنج دقیقه دوچرخه سواری یک ساعت

 سواری داد ... روزی که مادرش رو تو خونه ی همسایه گرفتن  ،

خواهرش خود کشی کرد، پدرش ترکش کرد و اون حس میکرد جا

مونده ...روزی که آواره ی کوچه ها شد و با چشم گریون با خودش عهد

 کرد که وقتی  بزرگ شد نزاره هیچ بچه ای تنها بمونه...

یه دفعه به خودش اومد اون پسر بچه هنوزم رو زمین نشسته بود و گریه می کرد...

مرد جلو رفت دست پسرک رو گرفت و صورت کبودش رو بوسید و به

 چشماش خیره شد چقدر نگاهش آشنا بود ...

باید به پیمانش عمل میکرد...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:28 توسط شبزده |


مسخره اس نه؟

همه چی تموم شده ولی من هنوز نمی دونم دوسش داشتم یا نه

اگه نداشتم پس این حال نزار چیه؟ اگه داشتم پس اون حرفا چرا؟

چرا از تو ذهنم پاک نمی شه؟

نمی دونم الان داره به ریشم می خنده یا واسه حالم نگرانه

شایدم مثل من گیجه و نمی دونه باید ازم بدش بیاد یا...

نمی دونم حدس دلم درس بود یا حکم عقلم

هر چی که بود تموم شد

ولی من هنوز گیجم

دارم دستو پا می زنم تو یه جایی بین دونستن و ندونستن

تو گرگ و میش بین سیاهی و روشنایی

چرا جبر زندگیم شده مثل جبر بول یا باید درس باشه یا غلط

حالا که هیچ کدوم نیس پس چیه؟

یادم باشه از استاد بپرسمش

بگم من بین درستو غلط گیر کردم بین حکم عقلم و خواهش دلم جواب چیه؟

کاش اون وقتی که بول همچین منطقی رو پایه ریزی می کرد به آدمایی مثل منم فکر می کرد

فکر می کرد شاید یکی سر دو راهیه صفر و یک ندونه باید بپیچه دست راست یا چپ

کاش به قول خودش می شد سر و ته کرد

یا این وسط یه چیزی هم داشتیم مثل روز جمعه که نه زوج بود نه فرد ، نه 0 نه1  

ولی حالا دیگه همه چی تموم شده چه فایده؟

وقتی دیگه زمینی نباشه رو هوا موندن چه معنی داره؟

دیگه دارم گیج می زنم... ولی نه خیلی وقته نمی دونم دارم چی کار می کنم.

دارم می خورم به در و دیوار میشه لطفا یکی راهو بهم نشون بده؟؟

همیشه از عاقبت کارم ترسیدم .

ترسیدم شکست بخورم.

به هیچکی اعتماد نکردم مبادا بهم ضربه بزنه

از همه دور شدم، ازش دور شدم انقدر دور که دیگه گم شدم

شکست نخوردم ولی برنده چی؟

برنده شدم؟

من فرار کردم من ترسیدمو فرار کردم .کسی که فرار میکنه برنده اس یا بازنده؟

 0یا 1؟

بازم رسیدم به جبر بول

یادش که میوفتم حالت تهوع بهم دس میده . بهت بر نخوره منظورم این جمله هه بود

علم بهتر است یا ثروت؟

می دونستی اگه بچه مایه دار بودی الان هیچ کدوم تو این وضع نبودیم؟

می دونم تهوع آوره ولی این دست من نیس.

چیزی در مورد شان خونوادگیو این حرفا شنیدی؟

قضیه اش همینه.

اینا رو نوشتم که اگه با دوستات سرش شرط بسته بودی مدرک داشته باشی بگی برنده شدی.

می دونم الان بهت بر خورده و احتمالا عصبانی شدی .

ببخش من به چشمام هم اعتماد ندارم.

بگذریم

نمیدونم چطوری تمومش کنم ... پست این دفعه رو میگم.

واسه همینم خیلی ساده می گم ببخش.

هردوی ما تو آتیش شک و تردید من سوختیم.خدا نگهدارت معمای گذشته و برادر آینده ی من...

شاید یه روز برسه که...

 

 

منبع: دل نوشته های یک گمشده

پی نوشت: ما هم کپی پیس داشته باشیم چی میشه مگه؟

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:58 توسط شبزده |


آپ این دفعه اولین داستانیه که خودم نوشتم.

                          مسیر

پسرک تصمیم خودش رو گرفته بود .می خواست خدا رو پیدا کنه!

باید به اون می گفت که مامانش مریض شده .اون حتما می تونست خوبش کنه.

یه بار دیگه به کوله پشتیش نگاه کرد:

چراغ قوه،طناب،کیسه خواب،اسلحه ی پدرش،کمی نان و البته چند تا آبنبات ...

خوب دیگه همه چیز رو برداشته بود.

به مامانش نگاه کرد صورتش با اینکه خیلی لاغر شده بود هنوزم مهربون بود...

گونه ی رنگ پریده اش  رو بوسید و یواش یه جوری که بیدار نشه تو گوشش گفت:

مامانی جونم قول می دم زود خدا رو پیدا کنم و بهش بگم که تو مریضی اون تو رو خوبت می کنه ... دوست دارم مامان...

دوباره بهش نگاه کرد...

بند کفشش رو محکم کرد.

در ورودی رو باز کرد و به بیرون نگاه کرد. نمی دونست باید از کدوم وری بره؟!

سمت جنگل؟ مزرعه؟ یا کوهستان؟ راستی خدا کجا می تونه باشه؟

تو همین فکر بود که صدای فریاد پدرش رو شنید.با عجله توی خونه برگشت. شونه های لرزون پدر و اشک هایی که سعی می کرد پنهونشون کنه حس بدی به پسرک می داد . وحشت زده به سمت پدرش رفت.

مرد جوان پسر کوچکش رو در آغوش کشید و آرام گفت:

مادرت رفت پیش خدا !!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:8 توسط شبزده |


امروز داشتم به این پایینی ها فکر می کردم

داشتم فکر می کردم ما با اینا بزرگ شدیم اینا با ما!

 

                     نوستالژی های عصر من            

 

پت و مت مهندس شدن! یه شرکت ساختمانی زدن و کلی هم وضعشون خوبه

دالتونا واسه خودشون یه بانک زدن یه اسمی هم داره نمی دونم خجالت بود قباحت بود...

دون دون وزیر بهداشت شد و الستون و ولستون ایدز گرفتن و مردن . معلوم نیس ... بی خیال...

سفید برفی پوستشو برنزه کرده و دیگه سفید نیس

پو شده وزیر کار

جیمبو رو از رده خارج کردن!البته بعدش شنیدم ایران ایر خریدش

سرندی پیتی توی همین باغ وحش وکیل آباد اسیر شده

حنا آموزشگاه خیاطی داره و ثروتی به هم زده

هنوزم کسی حرفای گالیور رو باور نمی کنه

پسر شجاع و خانوم کوچولو با هم ازدواج کردن و نزدیکی های میدون امام حسین زندگی حقیرانه ای دارن

وایکینگ ها ادعای استقلال کردن و با همسایه هاشون تو جنگن

لوک خوش شانس هم بعد اینکه الگانس های پلیس رو دید جالی رو فروخت

هایدی یه زن خیابونی شده

سوباسا و کاکرو  هم تیمی شدن و اتفاقا تیمشون تو جام جهانی مقام آورد

دکتر ارنست یه چند سالی هست به کلیه پیوندی احتیاج داره  خانومشم که سال پیش تصادف کرد و مرد

بلفی و لی لی پوتو با هم گرفتن و سنگسار کردن

مورچه خار یه فست فود زده تو میدون ده دی

پلنگ صورتی بلاخره تونست اسم خودشو به عنوان اولین پلنگ صورتی تو کتاب رکورد های گینس ثبت کنه

میگ میگ تو مسابقات ماراتون رد شد می گفتن دوپینگ کرده

آنه شرلی یه آرایشگاه زده و جدید ترین مدلای مو و آرایش صورت رو ارائه می کنه موهاشم مش استخونی کرده و دیگه قرمز نیس موهاش

نل هم ... بی خیال ناراحتت می کنه فقط بدون با هایدی، هم خونه ان

داداش کایکو از وقتی مامور حاکم اخراجش کرد با زنجیر پاره کردن زندگیشو می گذرونه

روباه مکار شده رئیس قویه قضائیه و گربه نره هم معاونشه

زورو هم که ترنادو رو فروخت و جاش پراید ثبت نام کرد.

.

.

.

آره ما با اینا بزرگ شدیم اینا با ما . . .

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:59 توسط شبزده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام!

اینکه داری اینا رو میخونی یعنی تو وب منی و اینکه تو وب منی یعنی مهمون منی!

پس خوش اومدی!

متاسفم که چیزی جز چرت نوشته واسه پذیرایی ندارم.

واسه همینم هست که هیچوقت از کسی نمیخوام لینکم کنه یا بهم سر بزنه.
با اینکه هردوش خوشحالم میکنه.

من اینجا فقط ذهنیاتمو مینویسم

گاهی خودمو جای یکی میزارمو با چشمای اون دنیا رو میبینم و بعد...
هرچی رو که میبینم مینویسم

فقط همین!

پس نباید با خوندن اینا دربارم قضاوت کرد!

در انتها اگر نظری در باره ی داستانام داشتی خوشحال میشم بدونمش.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387



پیوندها

یادداشت های یک استعداد کشف نشده
فانی در فانی
نفیر سیمرغ
آلاچیق
یادداشت های یک دختر ترشیده
ویرانه
سوشیانت
کلبه ی جوونای ایرونی
بیا و ببین چیست
خیابونی ها
سرزمین کوچکم
طنز متفاوت
حیاط خلوت دل
پیاده رو های خیس
سكوت مزرعه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin